کبوتر حرم امام رضا علیه السلام

IMG_20160729_110945

چند ماهه قبل که هنوز این وبلاگ را نساخته بودم تویه سری مشاوره های اینترنتی کار میکردم که  یه خانمی در رابطه بایک سری مشکلاتش ازم مشاوره خواست بعد ازکلی سوال وجواب مشکلشون حل شد.
ایشون هم پس از اون هردفعه ای یه سری از داستانهاشون را برای من ارسال میکنند من هم به مناسبت میلاد امام رضا ع یکی از اونها را تو ادامه ی مطلب گذاشتم

کبوتر:
آفتاب بالا آمده بود

اشعه های زرد و طلاییش از پنجره بالکن پشت بام به داخل می تابید

از لابه لای میله ها ی فلزی قفس به جسم بی جان وبی رمق کبوتر کوچک تابید

کبوتر به سحتی سرش را بلند کرد بدنش را تکانی داد

با دیدن روشنایی روز همان مناظر روزهای سابق د رذهنش تداعی شد

یک گنبد طلایی و یک ردیف از میله های آهنین ومحکم که راهش را به سمت حرم سد کرده بودند

ویک دنیا حسرت در عمق نگاهش

آرام به گوشه ای خزید وبه دیواره قفس تکیه داد بال هایش را دور بدنش جمع کرد

ودلش را سپرد به خاطرات روز هایی همچون امروزکه باخیال رسیدن به حرم سپری کرده بود

حاله عجیبی داشت خسته از غم روزگار باز هم نگاهش را به گنبد طلا دوخت

دلش حال و هوای پرواز کرده بوداما نگاهی به بال هایش کرد افسوس…..

کبوتر کوچک با دیدن کبوتران حرم که با بال هایشان گرد وغبار گنبد طلا را میروبیدند

در خیاله خود آنقدر بال هایش را به در و دیوار قفس ساییده بود که دیگر پری برایش باقی نمانده بود

گوشه قفس کوهی بود از دانه وپردیگر دانه خوردن برایش لذتی نداشت

حسرت بر چیدنه دانه ای از دست زائرانه حرم گلوی کوچکش را میفشرد

دیگر تحمل نیاورد بغضش ترکیددانه های اشکش روی زمین میریخت شروع به حرف زدن کرد:

رضای من عمرم را در حسرت بال زدن دور کنبدت به سر بردم

رضای من ای کاش راهم از تو دور بودتا شاید ان را بهانه ای میکردم برا ی نیامدن و نرسیدن به تو ودل تنگم را با آن تسکین میدادم

رضای من ای کاش باران بودم تا بر صحن وسرایت میباریدم

مولا ی من ای کاش غبا ری بودم تا حتی لحظه ای دوراز چشم کبوتران حرمت بر گنبدت مینشستم

مولایم ای کاش………

کبوتر حاله غریبی داشت که ناگهان صدایی به گوشش رسید

اری صدای نقاره های حرم بود با شنیدن صدا از جایش بلند شد

و به امید یا فتن راهی به بیرون قفس ورسیدن به حرم آنقدر خود را به میله ها کوبیدکه رنجور وناتوان روی زمین افتاد و غریبانه جان سپرد

چشمان بازش به گنبد طلا دوخته شد ونگاهش برای همیشه جاودانه شد وبه گنبد طلا گره خورد

در ان لحظه کبوتری با بال های به رنگ گنبد طلااز لابه لای میله های آهنین سبکبار به بیرون پر کشید وبرای همیشه بر گنبد طلا اشیانه کرد

مولا جان هستند کبوترانی که این چنین اسیر قفس گناه ومعصیتند

وهیچ راهی به سوی تو پیدا نمی کنند

روا مدار این همه غربت را بر انان

زیر باران نگاهت تطهیرشان کن

روا مدار جای نگاهت برای همیشه بر دلشان باقی بماند

دریاب چشمانمی را که روزهای مدیدی است دربالکنها ی پشت بام چشم به آسمان دوخته اندو چشم انتظار کبوتران حرمت هستند تا پیغام دعوت تورااز پای یکی از انها باز کنند

دریاب دستانی را که در آرزوی رسیدن به ضریح تو ضریح های کاغذی رادر آغوش میکشند و عقده ها ی چندین ساله خود را فریاد میزنند

محمد محسن

وضو نداری برای چی اومدی تو وبلاگم . . من با وضو نوشتم ، تو هم با وضو ببین تنبیه بی وضو:سه صلوات نقد بفرست

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.