شبگرد دل شکسته (۲)

IMG_۲۰۱۵۰۴۳۰_۰۵۱۸۴۸

شب دومی که میرفتم قبرستان تخت فولاد

ساعت از نیمه شب گذشته بود که خودم را رساندم وسط قبرها

وقتی اطرافم رامشاهده کردم بیابانی بود پر ازسنگ قبر که برایم شبیه به علامت سوال بودند اما بهتره بگم من برای اونها شبیه به علامت سوال بودم انگار یکی از قبرها همین را فریاد میزد که بیچاره تو علامت سوالی نه من

چشمم که به قبرش خورد کودکی بود هفت ساله

کمی خیره شدم،دوست داشتم بیشتر بااو آشنا شوم ،بهش گفتم این کفن را چه کسی به تو پوشاند،گفت اشتباه نکن این لباس عروسی پایان غصه هاست،آره او پسر میرزاعباس بود

رفتم توی خیالم به پنجاه سال قبل که خود میرزا عباس هم زنده بوده وخودش بادست خودش تمام وجود خودش را زیر خاک گذاشته چقدر آه وناله کرده چقدر اشک ها ریخته وضجه زده حالا آرام بغل پسر عزیزش خوابیده

گفتم میرزا عباس این خاک ها چیه روی تو ریختن قطره ای اشک ریخت وگفت اینها یعنی خاک بر سر این نوع بندگی کردن گفتم به او شما که اون عالم را میبینید و حرف های این حیوانات را متوجه میشوید به من بگین چی میگن این مورچه ها وجانورها توی قبر، مکثی کرد وبا نیشخند گفت اینها دارند دعای فرج میخوانند برای آمدن تو

ترسیدم داشتم فرار میکردم که انگار باصدای بلند داد میزد و میگفت

 

هیچ چیزیت که به درد خدا نخورد

لااقل بگذار مورچه ها باشکمی سیر یک شب

سر را زمین بگذارند

قسمت اول              قسمت سوم

محمد محسن

وضو نداری برای چی اومدی تو وبلاگم . . من با وضو نوشتم ، تو هم با وضو ببین تنبیه بی وضو:سه صلوات نقد بفرست

مطالب مرتبط

۳ دیدگاه‌

  1. ۱۳۹۵-۰۳-۱۵

    […] قست اول                      قسمت دوم […]

  2. ۱۳۹۵-۰۳-۱۵

    […] قسمت دوم                  قسمت سوم […]

  3. ۱۳۹۵-۰۵-۰۸

    […] قسمت دوم                  قسمت سوم […]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.