زندگیِ یک معلم

photo_2016-05-01_16-24-29

او را پشت در جا می‌گذاشتی!
وارد کلاس که می‌شدی پر از نشاط بودی
باورم نمی‌شد کسی اینقدر خوب باشد، آن هم هر روز،
بالاخره معلم هم یکی مثل همه است!
پیش خودم گفتم حتما رازی دارد که پنهانش می‌کند
تا اینکه آن روز به بهانه ای از کلاس خارج شدم
خارج شدم که رازت را پیدا کنم
پا را که از مدرسه بیرون گذاشتم سر جایم خشکم زد!
پیدایت کردم
توی پیاده رو دیدمت، توی ماشین های خیابان، سر چهار راه، توی مغازه ها، پشت میز رئیس بانک، پشت ظرف شویی رستوران و… همه جا بودی،
گاهی پیش مردم راه می‌رفتی، با آنها حرف می‌زدی، می‌خندیدی، و گاهی خود این مردم بودی…
پر از درد… پر از طلب… پر از اشتیاق… پر از زخم… پر از تشویق… پر از طعنه…
بغض گلویم را گرفته بود
تو خود را پشت در جا می‌گذاشتی!
تو همه ی رنج هایت را در این شهر رها می‌کردی تا ما را رها نکنی
و انگار می‌دیدمت که هیچ یک از این آدم ها را هم رها نکرده بودی…
به مدرسه بازگشتم
با خودم گفتم وقتی وارد کلاس شدم فقط تو را فریاد می‌کشم
با خودم گفتم حق تو نیست که اینقدر پنهان باشی…
من باید کسی باشم که تو را به همه معرفی می‌کند!
درب کلاس را کوبیدم
وقتی وارد شدم یکی از بچه ها صدا زد: “برپا!”
همه از جا برخاستند!
تعجب کردم!! نگاهی به جایگاهت انداختم ولی آنجا نبودی
همه به من نگاه می‌کردند
گیج شده بودم،
لحظاتی خیره بودم به بچه ها تا اینکه یکی از آنها کنارم آمد و آرام به من گفت: “آقا معلم ببخشید امروز درس میدید یا میپرسید

.

.
پ ن :معلمی واقعا دشواره اینا وقتی فهمیدم که خودمم معلمی کردم و امروز را به همه ی معلم ها تبریک میگم

محمد محسن

وضو نداری برای چی اومدی تو وبلاگم . . من با وضو نوشتم ، تو هم با وضو ببین تنبیه بی وضو:سه صلوات نقد بفرست

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.